تبليغاتX
در شب شرارتی است که من گریه میکنم
دو چیز است که یک مرد واقعی دوست دارد :

خطر و بازی .

او زن را دوست دارد چون خطرناکترین بازیچه است .

+ نوشته شده توسط فریاد در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 13:46 |

                                                               

 

+ نوشته شده توسط فریاد در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 13:7 |

درس نهم :

 

 

هر وقت یه مرد دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفید می باشد


روزی، وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه، وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟ هیزم شکن گفت که تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت. آیا این تبر توست؟ هیزم شکن جواب داد: نه. فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شکن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟ جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد. یه روز وقتی هیزم شکن داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب.هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ هیزم شکن جواب داد:اوه فرشته، زنم افتاده توی آب. فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟ هیزم شکن گفت: آره. فرشته عصبانی شد و گفت :تو تقلب کردی، این نامردیه. هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من، منو ببخش. سوء تفاهم شده. میدوونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" میگفتم تو میرفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می اومدی و من هم میگفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.

================================================================== 


نکته اخلاقی: هر وقت یه مرد دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفید می باشد !!!!

+ نوشته شده توسط فریاد در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 10:40 |
درس هشتم :

Love v/s Marriage!

 

Love is holding hands in the street.
Marriage is holding arguments in the street.

 


Love is cuddling on a sofa.
Marriage is one of them sleeping on a sofa.

 


Love is talking about having children.
Marriage is talking about getting away from children.

 


Love is going to bed early.
Marriage is going to sleep early.

 


Love is losing your appetite.
Marriage is losing your figure.

 


Love is sweet nothing in the ear.
Marriage is sweet nothing in the bank.

 


TV has no place in love.
Marriage is a fight for remote control.

 


Love is 1 drink and 2 straws.
Marriage is "Don't you think you've had enough!".

 


Conclusion: "Love is blind , Marriage is an eye opener!"

 

+ نوشته شده توسط فریاد در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت 15:41 |

درس هفتم :

 

شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این «باور» که استاد آنرا به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را حل و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آندو را به عنوان دو نمونه ازمسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود

 در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.
 


هر فردی خود را ارزیابی میکند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید«هستید». اما بیش از آنچه باور دارید«می توانید» انجام دهید

    نورمن وینست پیل

+ نوشته شده توسط فریاد در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 16:35 |

درس ششم :

 

مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:

ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم   به موقع به قرارم می رسم یا نه؟

مرد روی زمین : بله شما حدوداً در ارتفاع 6 متری در طول جغرافیائی 18 24 87  و در عرض جغرافیائی 41 21 37 قرار دارید.

مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.

مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟

مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود ولی به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟

مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.

مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟

مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.

 واقعیت این است که شما هنوز در موقعیت قبلی  هستید ، هر چند ممکن است من در بیان موقعیت شما چند میلیمتر خطا داشته باشم!

 

 

نتیجه گیری علمی :

همه ما هنوز در موقعیت قبلی قرار داریم.

+ نوشته شده توسط فریاد در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت 11:42 |

درس پنجم :

 

یک روز مدیر فروش ، منشی دفتر و مدیر یک شرکت بازرگانی برای ناهار به سمت سلف قدم میزدند که ناگهان متوجه چراغ جادوئی که در گوشه راهرو افتاده میشوند.

چراغ را برداشته و در حال پاک کردن آن بودند که ناگهان جنی ظاهر شده و می گوید من  آماده ام که یک آرزوی هر کدام از شما را برآورده نمایم.

بلافاصله منشی شرکت میگوید من  میخواهم در باهاما در یک قایق بادبانی شیک فارق از هر غم و غصه ای باشم.

ناگهان منشی ناپدید میشود.

بعد مدیر فروش میگوید من هم میخواهم کنار ساحل توی هاوائی لم بدهم و در حالی که یک ماساژور خوشگل من را ماساژ میدهد دختر های خوشگل را دید بزنم.

مدیر فروش نیز در یک چشم بهم زدن ناپدید میشود.

در پایان نوبت به مدیر شرکت میرسد.

او میگوید :

 من میخواهم که هر دوی آنها بعد از ناهار پشت میز کارشان باشند.

 

 

نتیجه گیری اخلاقی:

 

همیشه  بگذارید اول رئیستان صحبت کند.

+ نوشته شده توسط فریاد در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 12:11 |

درس چهارم :

 

 يه شب خانم خونه اصلاٌ به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه ! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش ( مونث ) بمونه. شوهر گوشی رو بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!
يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش ( مذكر ) بمونه. خانم خونه گوشی رو بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه. ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونه اونا بوده !! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم پيش اوناست!!

 

=============================================================

 

نتيجه گیری اخلاقي :

 

 يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند.

+ نوشته شده توسط فریاد در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 13:6 |
درس سوم :

 بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه… همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود… تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!… بعد از چند لحظه تفکر، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره… زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت… پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود… پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود گفت؟!

===========================================================

 

نتیجه گیری اخلاقی : ...................................................

+ نوشته شده توسط فریاد در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 9:50 |

درس دوم :

 

 يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدشراهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه… راهبه ميگه: پدر روحاني، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه… چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده… راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!… کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه… بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي!»

--------------------------------------------------------------------------------------------------------


نتيجه گیری اخلاقي :

 اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست خواهی داد!

+ نوشته شده توسط فریاد در چهارشنبه هفتم آذر 1386 و ساعت 11:12 |